وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم، سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
خوب...یه هفته وراجی نکرده ام...دارم خفه می شم...اما خداییش حسش نبود. خیلی هال میده آدم خودش کارایی بکنه که خودش هم غافلگیر بشه ها... من خودم از کارای خودم غافلگیر می شم و تو کف خودم می مونم.
یکی از بچه ها تعریفی داشت..میگفت از بین خرکی بودن و حماقت کردن و شجاعت انتخاب کن کار تو کدومش بوده. من باید بگم این هفته یه کار خرکی کردم، خدا خیلی بهم رحم کرد. دیگه حاضر نیستم تکرارش کنم. چون الان که بهش فکر می کنم تنم می لرزه... کی سرم به سنگ می خوره و دست از یکه بودنم بر می دارم خدا می دونه!!!!
شعر بالایی را از بلاگ سهیل کش رفتم. در کمال وقاحت. این چندمین بار است که از بلاگش دزدی می کنم. کلن اینگونه اعمال خلاف به آدم انرژی فراوانی می ده.